نفس عشق
بنام اون خدایی که واسه همه دنیا نفسه... 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

یه وقتایی دلت طوری تنگ میشه که مغزت کاملا فلج میشه

بدی هاش یادت میره

نامردیاش یادت میره

بی محبتی ورفتار سرد و تلخش یادت میره 

وقتی با بی رحمی تنهات گذاشت یادت میره

فقط میگی خدایا یه دقیقه ببینمش این دل وامونده آروم شه...

تو را نه عاشقانه

نه عاقلانه

و نه حتی عاجزانه 

که تو را عادلانه در آغوش می کشم

عدل مگر نه آن است که هر چیزی سر جای خودش باشد؟؟!!!


برچسب‌ها: عشق, دوستت دارم, عاشق, عاشقانه, دلتنگی
[ شنبه بیست و ششم بهمن 1392 ] [ 15:11 ] [ نفس عشق ]

تو را به جای همه زنانی که نشناخته‌ام دوست می‌دارم

تو را به جای همه روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام دوست می‌دارم
برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می‌شود، برای خاطر نخستین گل
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی‌نمی‌رماندشان
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می‌دارم
تو را به جای همه زنانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم.

جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود، خویشتن را بس اندک می‌بینم.
بی تو جز گستره بی کرانه نمی‌بینم میان گذشته و امروز.
از جدار آینه خویش گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آنگونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.

تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانگیت که از آن من نیست
تو را برای خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی‌نیست دوست می‌دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم
تو می‌پنداری که شکی، حال آنکه به جز دلیلی نیستی
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می‌رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.

[ پنجشنبه پنجم دی 1392 ] [ 9:50 ] [ نفس عشق ]

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری چهارم www.pichak.net كليك كنيد

**  دلــــــــــــــــــــــــــم تنـــــــــــــــگ  اســـــــــــــــت  **

**  نـــــمیدانم ز تنـــــهایی پـــــناه آرم کـــدامین ســــوی  **

**  پـــــریشـــــان حـــــالـــــم و بـی تـــاب میـــــگریـــــم **

** و قـــــلبم بی امـــــان مـــــحتاج مـــــهر تـــــوســـــت  **

**  نمیدانی چه غمگین رهسپار لحظه های بیقرارم مـــن  **

**  بـــــه دنـــــبال تــــو همـــــچون کـــودکی  هســـــتم   **

**  و مـــــعصومـــــانه می جویم  پـــناه شـــــانه هایت را  **

**  کــــــه شـــــایـــــد انـــــدکـــــی آرام گـــــیــــرد  دل **

**  دلـــــم تنــگ است و تـــــنهایی به لب می آورد جانم  **

**  بیا تا با تـــو گویم از هیاهــوی غریــب دل که بی پـروا  **

**  تلنگـر مـیزند بر مـــن و میــگوید بمـــن نزدیک نزدیکی  **

**  بـــــه دنبال تو می گـردم به ســـــویت پیــش می آـــیم  **

**  چه شیرین اســـــت پر از احســـاس یک خوشبختی نابم  **

**  پــــــــــــــر از امـــــید ســــــــــبز خـــــوب  دیـــــــدارم  **

**  و میـــــخواهم که نامـــــت را به لوح ســـــینه بنـــگارم  **

**  و نـــــجــوایی کنـــــــــم درد و گـــــویـــــم تـــــا ابـــــد  **

**  مـــــــــــــــن دوســــــــــتت دارم. دوســــــــــتت دارم  **

[ پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1391 ] [ 13:47 ] [ نفس عشق ]

من به سیبی خشنودم

و به بوییدن یک بوته بابونه 

 من به یک اینه یک بستگی پک قناعت دارم 

 من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد

و نمی خندم اگر فلسفه ای ماه را نصف می کند

من صدای پر بلدرچین را می شناسم

رنگ های شکم هوبره را اثر پای بز کوهی را

خوب می دانم ریواس کجا می روید 

 سار کی می اید کبک کی می خواند باز کی می میرد....

سهراب سپهری

ادامه شعر ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ پنجشنبه هجدهم خرداد 1391 ] [ 9:38 ] [ نفس عشق ]


عشق نمی پرسه تو کی هستی؟ عشق فقط میگه: تو ماله منی

.

عشق نمی پرسه اهل کجایی؟ فقط میگه: توی قلب من زندگی می کنی .


عشق نمی پرسه چه کار می کنی؟ فقط میگه:

باعث می شی قلب من به ضربان بیفته .


عشق نمی پرسه چرا دور هستی؟

فقط میگه: همیشه با منی .


عشق نمی پرسه دوستم داری؟

فقط میگه: دوستت دارم.


[ چهارشنبه دهم خرداد 1391 ] [ 12:39 ] [ نفس عشق ]

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام اندیشه فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب و بیدار است

شراب شعر چشمان تو

هوا آرام، شب خاموش، راه آسمان ها باز
خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز

رود آنجا که می بافند کولی های جادو، گیسوی شب را
همان جاها، که شب ها در رواق کهکشان ها عود می سوزند
همان جاها، که اختر ها به بام قصر ها مشعل می افروزند
همان جاها، که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند
همان جاها که پشت پرده شب، دختر خورشید فردا را می آرایند

همین فردای افسون ریز رویایی
همین فردا که راه خواب من بسته است
همین فردا که روی پرده پندار من پیداست
همین فردا که ما را روز دیدار است
همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست
همین فردا، همین فردا

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

زمان در بستر شب خواب و بیدار است
سیاهی تار می بندد
چراغ ماه، لرزان از نسیم سرد پاییز است
دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است
به هر سو چشم من رو می کند فرداست

سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند
قناری ها سرود صبح می خوانند
من آنجا چشم در راه توام، ناگاه
تو را از دور می بینم که می آیی
تو را از دور می بینم که میخندی
تو را از دورمی بینم که می خندی و می آیی
نگاه
م باز حیران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد

تو را در بازوان خویش خواهم دید
سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
برایت شعر خواهم خواند
برایم شعر خواهی خواند
تبسم های شیرین تورا با بوسه خواهم چید
وگر بختم کند یاری
در آغوش تو
ای افسوس!

سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
زمان در بستر شب خواب و بیدار است

فریدون مشیری

شب سحر دیدار خواب آغوش

 

[ سه شنبه دوم خرداد 1391 ] [ 13:57 ] [ نفس عشق ]

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.

به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي

خوردن به شما بدهم»

آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»

زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته»

آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»

عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.»

شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»

زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»

زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت

است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا

انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»

زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم

تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت

نکنيم؟»

فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از

عشق و محبت شود.»

مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان

ماست.»

عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر

چرا مي آييد؟»

پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که

عشق است ثروت و موفقيت هم هست!»
«««««««««آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردی»»»»»»»»»


[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 12:56 ] [ نفس عشق ]

چه حس خوبیه بازم دوباره با تو خندیدن

تموم سختیارو باز ....کنار تو نفهمیدن

چه حس خوبیه اما ...بگو این قصه رویا نیست

 به غیر از تو که دنیامی دیگه چیزی تو دنیا نیست

به جای قاب پوسیده...به جای عکس رو دیوار

تو رو می بینمت هر شب....تورو می فهمت هر بار

همیشه قد رویا بود ولی حالا که اینجایی

چقدر این زندگی خوبه چقدر بی وقفه زیبایی

چه حاله خوبیه با تو ...همیشه همنفس باشم

منو گم می کنی تا من... تو آغوش تو پیدا شم

تو این احساسو می فهمی...منو تنها نمیذاری

بگو این قصه رویا نیست ...بگو حال منو داری

[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:53 ] [ نفس عشق ]

کاش می دانستم ُ چیست

    آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست

        آه ُ وقتی که تو ُ لبخند نگاهت را     

             می تابانی بال مژگان بلندت را می خوابانی

                   آه وقتی که تو چشمانت ُ

                         آن جام لبالب از جاندارو را

                             سوی این تشنه ی جان سوخته ُ می گردانی

                       موج موسیقی عشق از دلم می گذرد

                 روح گلرنگ شراب

         درتنم می گردد دست ویرانگر شوق

 پرپرم می کند ُ ای غنچه ی رنگین ! پرپر!

          من ُ در آن لحظه ُ که چشم تو به من می نگرد

                   برگ خشکیده ی ایمان را در پنجه ی باد

                            رقص شیطانی خواهش را در آتش سبز !

                                   نور پنهانی بخشش را در چشمه ی مهر

                               اهتزاز ابدیت را می بینم

                          بیش ازین ُ سوی نگاهت ُ نتوانم نگریست

                  اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست

            کاش می گفتی چیست

 آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست .

 

 


فریدون مشیری


[ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 18:59 ] [ نفس عشق ]
تو را به جای همه زنانی که نشناخته‌ام دوست می‌دارم

تو را به جای همه روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام دوست می‌دارم
برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می‌شود، برای خاطر نخستین گل
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی‌نمی‌رماندشان
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می‌دارم
تو را به جای همه زنانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم.

جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود، خویشتن را بس اندک می‌بینم.
بی تو جز گستره بی کرانه نمی‌بینم میان گذشته و امروز.
از جدار آینه خویش گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آنگونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.

تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانگیت که از آن من نیست
تو را برای خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی‌نیست دوست می‌دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم
تو می‌پنداری که شکی، حال آنکه به جز دلیلی نیستی
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می‌رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.

پل الوار مدار صفر درجه دوستت دارم دوست داشتن احمد شاملو

شاملو

[ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 14:50 ] [ نفس عشق ]

تمام لحظه هاي شيرين زندگي ام خاطرات باتوبودن است .

محبت را دركنار توآموختم وعشق را درنگاه مهربان وپرمهر تو خلاصه كرده ام .

تمام ثروتهاي دنيا در برابر نگاه پرمهرت هيچ است وتمام خوشبختي ام فقط درباتوبودن است

پس تا هميشه با من بمان - بمان تاتمام آرزوهاي من كه ازتوسرچشمه مي گيرد تحقق يابد

و در گذرزمان با توخوشبختي اوج گيرد باتوكه معناي عشق را درچشمانت يافتم .

لحظه هايت را با خاطره هاي پراز عشق وعلاقه در قلب كوچكم جاي مي دهم .

 

[ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 14:26 ] [ نفس عشق ]

...وآتش با تو می رقصید و شعرِی شعله ور میشد

شهودی تازه در اعماق جانت نیشتر می شد

 

توازنسل کدامین دستهای آسمان سازی

که با هر واژه سرخت من من مختصر می شد

 

تو را حس می کنم آری،تو ای در خون من جاری

تو با من بودی و تنهایی من بیشتر می شد

 

کجای خاطرات زخمی من گریه میکردی

که باران با تمام شعرهایم همسفر می شد

 

تو در عمق تمام درد هایم ریشه می کردی

اگرچه شاخه های سبز من سهم تبر می شد...

[ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 12:43 ] [ نفس عشق ]

عاشقانه ها
مگر کور باشد نقاشی

که به دیدن تو چهره تصویر کند

که انگشت به دهان میماند

که گر این کار از بشری ساخته بود

نه سنگی بود یارای به دوش کشیدن بار تصویر تو

نه قلمی این چنین توانا

به نقش زدن

بازدم سحر گاهیت بشارت بهاران است

نسیمی (ا)ست که جهان را مینوازد

خوشا خزانی که از آه سرد تو آغاز میشود

باران به لبخند تو مانند است

شکوهناک میبارد و

دلگیر میانجامد

و صدایت آنی (ا)ست

که به آزادی و عشق بدل میکند شعر را

آه اگر تاب تحمل ات در من بود...

توان ایستادن به زیر نگاهت

توان شنفتن سکوتت

که آرامش بعد از طوفان بدان مانند است.

آه اگر در حضورت فکرم یخ نمیزد و

زبانم در التهاب جنبیدن بند نمیامد

آه اگر به دیدارت

دست هایم به گرفتن دستهای تو

وا نمیماند و

سراسر وجودم درمانده نمیشد

از گفتن دوستت دارم


از كجا شروع كنم كه تو هم باشی؟
ازبهار چشمانت كه بیدارم كرد؟
یا
زمستان گونه های یخی ام كه تو را خواباند؟

از چه شروع كنم كه تو هم باشی؟
از همین بالها كه تو روی شانه هایم گذاشتی؟
یا از رد پایم كه روی وجدانت ماند؟

از كه شروع كنم كه تو هم باشی؟
از تو

یا من؟

[ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 14:33 ] [ نفس عشق ]
عشق و آرامش
استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى كه خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌كنند و سر هم داد می‌كشند؟

شاگردان فكرى كردند و یكى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.

استاد پرسید: این كه آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى كه طرف مقابل كنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت كرد؟ چرا هنگامى كه خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

شاگردان هر كدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچكدام استاد را راضى نكرد...

سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى كه دو نفر از دست یكدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یكدیگر فاصله می‌گیرد. آنها براى این كه فاصله....                               Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4

               بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ 14:15 ] [ نفس عشق ]
روزی روزگاری درختی بود ….

و پسر کوچولویی را دوست می داشت .
پسرک هر روز می آمد
برگ هایش را جمع می کرد
از آن ها تاج می ساخت و شاه جنگل می شد .
از تنه اش بالا می رفت
از شاخه هایش آویزان می شد و تاب می خورد
و سیب می خورد
با هم قایم باشک بازی می کردند .
پسرک هر وقت خسته می شد زیر سایه اش می خوابید .
او درخت را خیلی دوست می داشت
خیلی زیاد
و در خت خوشحال بود
اما زمان می گذشت
پسرک بزرگ می شد
و درخت اغلب تنها بود
تا یک روز پسرک نزد درخت آمد
درخت گفت : « بیا پسر ، ازتنه ام بالا بیا و با شاخه هایم تاب بخور ،
سیب بخور و در سایه ام بازی کن و خوشحال باش . »
پسرک گفت : « من دیگر بزرگ شده ام ، بالا رفتن و بازی کردن کار من نیست .
می خواهم چیزی بخرم و سرگرمی داشته باشم .
من به پول احتیاج دارم
می توانی کمی پول به من بدهی ؟
درخت گفت : « متاسفم ، من پولی ندارم »
من تنها برگ و سیب دارم .
سیبهایم را به شهر ببر بفروش
آن وقت پول خواهی داشت و خوشحال خواهی شد .
پسرک از درخت بالا رفت
سیب ها را چید و برداشت و رفت .
درخت خوشحال شد .
اما پسر ک دیگر تا مدتها بازنگشت
و درخت غمگین بود
تا یک روز پسرک برگشت
درخت از شادی تکان خورد
و گفت : « بیا پسر ، از تنه ام بالا بیا با شاخه هایم تاب بخور و خو شحال باش »
پسرک گفت : « آن قدر گرفتارم که فرصت بالا رفتن از درخت را ندارم ،
زن و بچه می خواهم
و به خانه احتیاج دارم
می توانی به من خانه بدهی ؟
درخت گفت : « من خانه ای ندارم
خانه من جنگل است .
ولی تو می توانی شاخه هایم را ببری
و برای خود خانه ای بسازی
و خوشحال باشی . »
آن وقت پسرک شاخه هایش را برید و برد تا برای خود خانه ای بسازد
و درخت خوشحال بود
اما پسرک دیگر تا مدتها بازنگشت
و وقتی برگشت ، درخت چنان خوشحال شد که زبانش بند آمد
با این حال به زحمت زمزمه کنان گفت :
«
بیا پسر ، بیا و بازی کن »
پسرک گفت : دیگر آن قدر پیر و افسرده شده ام که نمی توانم بازی کنم .
قایقی می خوانم که مرا از اینجا ببرد به جایی دور می توانی به من قایق بدهی ؟
درخت گفت : تنه ام را قطع کن و برای خود قایقی بساز
آن وقت می توانی با قایقت از اینجا دور شوی
و خوشحال باشی .
پسر تنه درخت را قطع کرد
قایقی ساخت و سوار بر آن از آنجا دور شد .
و درخت خوشحال بود
پس از زمانی دراز پسرک بار دیگر بازگشت ، خسته ، تنها و غمگین
درخت پرسید : چرا غمگینی ؟ ای کاش میتوانستم کمکت کنم
اما دیگر نه سیب دارم ، نه شاخه ، حتی سایه هم ندارم برای پناه دادن به تو
پسر گفت : خسته ام از این زندگی ، بسیار خسته و تنهام
و فقط نیازمند با تو بودن هستم ، آیا میتوانم کنارت بنشینم ؟
درخت خوشحال شد و پسرک پیر کنار درخت نشست و در کنار هم زندگی کردند
و سالیان سال در غم و شادی ادامه زندگی دادند 

[ چهارشنبه نهم فروردین 1391 ] [ 15:9 ] [ نفس عشق ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو.

برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه.

برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن .

برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر.

برای عشق وصال کن ولی فرار نکن.

برای عشق زندگی کن ولی عاشقونه زندگی کن.

برای عشق بمیر ولی کسی رو نکش .
برای عشق خودت باش ولی خوب باش.
برچسب‌ها وب
امکانات وب